| |
|
| |
|
درست در ميان 20 سالگي |
|
ويژه نامه خاتمي نشريه منفي |
|
سجاد صاحبان زند |
|
|
|
يک روز بهاري بود.هوا هنوز آن قدر
خوب بود که به نماندن در خانه
تحريکم کند.وشناسنامه ام را برداشتم تا در چيزي سهيم شوم که فکرش
را نمي کردم هشت سال از بهترين سال هاي زندگيم را رقم خواهد زد.نه
آن که با راي به خاتمي ، بهار آزادي را در اين هشت سال ، به کام ما
چشاند ، نه اين که کتاب هايي در دروره او چاپ شد که قبل از تصورش
را هم نمي شد کرد و نه خيلي چيزهاي ديگر.در دوره هشت ساله دولت او
من سال هاي مياني بيست سالگي را فرا رو مي ديدم که به گمان خيلي ها
بهترين سال هاي عمرند.
آن روز من يک جوان شهرستاني بودم که براي دل ديوانه خويش مي سرودم
و براي چراغ هايي که ديگر دود نمي داد ، مي خواندم.بعد از آن که
کلي با خويشتن و جهان جنگيده بودم ، ديگر برايم قطعي بود که نمي
خواهم به غير سينما و نمايش چيز ديگري بخوانم.من آدم « اس اس ،
دکتر مهندس » نبودم.مي دانستم که چه پيش رو دارم.مي دانستم که جاده
بس ناهموار خواهد بود.راحت را گذاشتم براي
اهلش و به اين راه آمدم که فرجامش هنوز بر من ناپيداست.
من و خاتمي با هم شروع کرديم.دوم خرداد همان سالي که خاتمي سوگند
ياد کرد ،در خدمت مردم باشد ،من وارد دانشگاه شدم.سارتر را تازه
گذاشته بودم کنار و با دريدا آشنا شده بودم.هربرت مارکوزه ، با آن
کتاب انسان تک ساحتي روياي من بود.هابر ماس را دوست نداشتم و
ريموند کارل پوپر را فقط در حد « اصلاح يا انقلاب » مي شناختم.اما
پيش از اين همه با «آدينه » و « دنياي سخن » و « تکاپو » طي طريق
مي کردم.يادداشت هاي بهنود را مي خواندم و چنگيز پهلوان که نمي
دانم آن زمان ايران بود يا نه ، با تحليل هايش ميخکوبم مي کرد.خيلي
هاي ديگر بودند که اکنون نيستند و آن مقع هم نمي شناختمشان، مثل
محمد مختاري و پوينده که اگر نمي مردند شايد تا قرن ها هم کسي چيزي
از آن ها نمي شنيد.
به تهران آمدم که هنوز هم بسياري گمان مي کردند ، « تهرون تهرون که
مي گن ، جاي خوبيه ، اما مردماش بدن».بايد مراقب کلاه خودم مي
بودم.که هيچ وقت کسي در آينده کلاهي بر سر من نديد.سينما خواندم
اما روزنامه
نويس شدم.آن هم به اتفاق.شايد هم روزي برگردم.اما با آن چه که در
اين سالها از خواندن و نوشتن در کوله دارم
.نه با خامي گذشته.
و حال در آستانه دهه سي زندگيم ديگر نه آن بهار را دارم که تهران
با دود و دم و زباله و ترافيکش ، بهاري نمي گذارد براي آدم و نه
ديگر آن رهايي را که به راه خويش بروم
.من مسوليت انسان را بر دوش مي کشم
اکنون.مثل بسياري ديگر.
خاتمي خداحافظي کرد و ديگر رييس جمهور نيست
. من هم ديگر دانشجو نيستم.مدت هاست که پايان نامه ام را داده ام ،
هرچند که هنوز يکي دو امضا از تسويه حسابم
باقي است
.حال هر کدام به راه خويش مي رويم.من باز هم مي نويسم و خاتمي باز
هم سراغ خودش و دغدغه هاي خودش مي رود.ما هشت را با هم تجربه کرديم
و اين هشت سال ، با تمام فراز و نشيب هايش و انتقادهايي که به سيد
دارم ، جوان ترين سال هاي زندگي من و خيلي هاي ديگر بود
.بدرود خاتمي و بدرود بيست سالگي من
. |
|
|
|
|
|
|