| |
|
| |
|
ايستگاه اصلاحات |
|
ويژه نامه خاتمي نشريه منفي |
|
هادي دوست محمدي |
hadii [at] manfi [dot] net |
|
|
ايستگاه راه آهن شلوغ بود . جمعيت در گوشه و کنار موج مي زد . 8
سال پيش را مي گويم . قرار بود مهماني بيايد . مهماني 4 ساله که
هنوز نديده بودنش ، نا شناخته بود در آن روزها . دوم خداد بود که
قطار بايست سر برسد .
جمعيت اطراف ايستگاه موج مي زد . نگهبان ايستگاه مدام جمعيت را به
عقب هل مي داد . زيرا که قطار بيار تند رو بود و ايستادن مردم کنار
ريل بسيار خطرناک .
چشم ها همه دور دست ها را مي نگريستند تا مبادا تماشاي قطار و
مسافرش را از دست بدهند . بالاخره قطار سر رسيد . را ست مي گفتند .
عجب قطاري بود . نوي نو بود . بدنه اش برق مي زد . براي همه تازگي
داشت ديدن چنين قطاري و ديدن مردي که مسافر اين قطار بود.
مسافر اما هرگر از قطار پياده نشد . تنها لبخند زد و اين لبخند هيچ
گاه از لبانش محو نشد . مسافر کارهاي مهم تري داشت . قطار به حرکتش
ادامه داد اما نه با همان سرعت . موانع زيادي سر راه قطار سبز شدند
. مسافر ناچار شد از قطار پياده شد و موانع را کنار بزند . کمرش
زير بار اين موانع خم شد . افراد معصوم بيگناهي را به زير چرخ هاي
قطار هل دادند تا مسافر را بوي تعفن آزرده کند .
مسافر اما نا اميد نشد ، پياده شد و نگذاشت کسي را زير چرخ ها هل
بدهند . گاهي هم مجبور شد ريل ها را امتداد دهد تا بتواند راهش را
همچنان ادامه دهد . مسافر در فرصت چهارساله اش ايستگاههاي زيادي
ساخت و وقتي چهارسالش پايان سافت راهي آخرين ايستگاه شد .
ايستگاه ولي باز هم پر از جمعيت بود ، اين بار 22 ميليون نفر به
استقبال قطار آمده بودند . مسافر انگار خودش هم از چيزي خبر نداشت
، غافلگير شده بود . اما در عين حال خسته بود ، خنده اما در عين
خستگي هم بر لبانش بود . استقبال جمعيت او را دلگرم کرد . دلگرم به
ادامه ي راه ، ولي براي ادامه ي راه مسافر مجبور بود ريل ها را
بازسازي کند و قطار را تعمير کند .
اما کار طاقت فرساي مبارزه با بحران ها نه فرصت استراحت به او داد
و نه فرصت دستي کشيدن به سر و روي قطار .
22 مليون نفر منتظرش بودند و او چون پشتش به اين 22 مليون گرم بود
به راهش ادامه داد . باز هم ايستگاه هاي زيادي ساخت . يکي از ديگري
مجلل تر وزيباتر .
اما...
حالا که من دوباره نمي دانم چند نفر در اين ايستگاه به انتظارش
هستند باز هم دارد لبخند مي زند و من پيش خودک فکر مي کنم اين
مسافر تا ابد سرنشين اين قطار خواهد بود .
از بين جمعيت که بيرون مي آيم به دوردست مي نگرم ، ريل ها تا ابد
ادامه دارند و مسافري جديد آمده تا با [ ...] روي اين ريل هاي
درخشان شادي کند و گاهي لبخند بزند .
|
|
|
|
|
|
|